





|
|
موضوع: خواندنی ها تاریخ:870505
يكي از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف> پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را
چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری> که با نگاهش ، نداشتههاش رو ازخدا طلب میکرد،
انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد
رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.
چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای
لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان> خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید
| پیوندهای مرتبط با متن بالا | پرطرفدارترین پیوندها |
| تازه ترین پیوندها | پیونده های هفته گذشته |
|
|





|